دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب

از پله ها در حال پایین امدن بودم .. 

تعدادی از بچه های دوره ۲۳ را دیدم. آقای کلانتریان و افشار در میانشان بیشتر از بقیه نظرم را جلب کردند.

جلوتر رفتم، سلام و احوال پرسی. به اقتضای سن بیشتر آقای کلانتریان بود یا بخاطر اینکه معلم مان بوده اند؛ اول با ایشان دست دادم و بعد با آی افشار. 

پرسیدم ک شما اینجا چه می کنید؟ پنجشنبه است و شما حاضر؟ هماهنگ شده است که این تعداد ۲۳ ای و شما اساتید اینجا اید؟ 

جواب ام را خود جناب کلانتریان دادند. 

گویی سطلی آب یخ را رویم خالی کرده باشند، البته ک رابطه ام با آب در مدرسه خوب بوده، ولی انگار این جواب تکه ای از روح ام را جدا کرده باشد. حس اش می کردم، جدایش را. همان سطل آب یخ حجم شوک وارد شده را بهتر منتقل می کند. 

مثل همیشه لایه ی خارجی متعهد می شود که با لبخندی تلخ و ساختگی مانع باخبر شدن دیگران از ناراحتی لایه ی داخلی بشود. 

گرد ایستاده بودیم دورش. دست می داد و بغل می کرد و خداحافظ می گفت.

ب من ک رسید هم همین کار را کرد. طبیعی بود چون نه او از حال درون من خبر داشت و نه من. البته فکر می کنم هردوی مان متوجه این لبخند تلخ تصنعی شدیم. 

رفت!

به همین سادگی ... 

وقتی می نویسم "به همین سادگی" باید تصویری تار را در ذهن بکشید. تصویری ک ب علت تار بودن اش، فقط کلیت را نشان می دهد؛ رفتن را. 

کمی صبر کنی و تعمق تا عکس را با وضوح ببینی، متوجه می شوی این قدر ها هم ساده نیست. 

سختی های بسیاری نمایان می شوند. درد های سنگینی درخشش می کنند.

حرفم را پس می گیرم اصلاً. 

رفتن به همین سادگی نیست.

آن هم رفتن جانی از جانان. 

من خود ب چشم خویشتن دیدم ک جانم می رود. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۲:۱۸
امیر.ن
آقام صائب یه کاری ارائه داده به زیبایی هرچ تمام تر:

یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص
خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا

چند باشد شمع من بازیچهٔ دست فنا؟
زندهٔ جاوید از دست حمایت کن مرا

خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی
آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشهٔ تنهاییم
از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا

از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من
مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا

از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۱
امیر.ن

رفتم داخل دفتر پیش دانشگاهی؛

اقای قنبری دوره نوزده نشسته بودن و اقای تقی زاده دوره بیست ... 

داااغ دلم تازه شد!

کااااش ندیده بودم شان ... کااااش نرفته بودم اصلاً !


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۷
امیر.ن

فضای اسفناکی است. 

بوی تعفن می آید.

به مثال آبی راکد. 

به مثال مدعی بی عمل. 

به مثال من.

مگر داریم اصلا ؟ عالم ب خود ندیده شیعه ای چنین. 

امشب در جلسه ی استاد، موضوع "درس آموزی از سیره ی امام حسن عسکری  (ع)" بود و مهر تائیدی شد بر نالایقی های من. 

یا جایی نگو مرید و شیعه ی مولایم یا ک جریانی در خود ایجاد کن تا از این رکود تعفن برانگیز خارج شوی.

حرف از رندان تشنه لب و ولی شناسان هم نزن؛ لطفا.




پ.ن: خدایا! کمک.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۲:۱۵
امیر.ن

=))

خوابشو دیدم.

 بعد تازه توی خوابم بهم گفت ک خوابتو دیدم.

 منم چون خوابشو دیده بودن بهش گفتم اتغاقا منم خوابتو دیدم. 

برگ هامون ریزان شد از خواب دیدن هامون. [ قیافه ی متعجب اش رو هنوز در ذهن دارم] 

بعد من ک از خواب بیدار شدم و فهمیدم خودمم خواب بودم، دوباره برگام ریخت... :)) :(( 

این حجم از رددادگی بی سابقه بوده ... 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۰:۲۷
امیر.ن

نمی دانم تکنولوژی را باید قدر دانست یا سرزنش کرد... 

اگر نبود؛ خیلی از این اتفاقات را تجربه نمی کردیم و خیلی دیگر از این صحنه هارا ب فراموشی می سپردیم ... 

حالا ک هست؛ یادش را همیشه کنار خودت می بینی و حس می کنی اما تعارف ک نداریم، یادش مهم تر تر است یا خودش؟ 

حالا هزاری هم یاد یار او باشی، چ فایده کند؟ 

اصلا یاد او چون از خود او سرچشمه گرفته تسکین می دهد و اگر به او منجر شود مطلوب است والًا ک حکماً مثل خاراندن زخم است. 

بازهم نمی دانم؛ تکنولوژی را باید قدر دانست یا سرزش کرد؟

این هارا گفتم ک این را ثبت کنم:

حالا بزرگ شده برای خودش ... مردی شده 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۲
امیر.ن

از برکات دیگر سفرمان این بیت است ... که شعر کامل اش را در انتهای متن می آورم.

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس 

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت 

خاصه که در این سفر سخت درگیر لغتی شدم که بنظر می رسد رموز پنهانی را درون خود دارد. 

حق 

رموزی که به همین راحتی بدست نمی آیند ولی ردپای خود را در تک تک لحظات زندگی مان می گذارد. 

علی و مع الحق والحق مع علی 

رابطه ی ائمه اطهار و حق

رابطه ی حسین و حق 

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا 



زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۷ ، ۰۱:۵۰
امیر.ن

ایران _عراق_سوریه_فرانسه

کار مشترک ارائه شده.

تا بعد ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۷ ، ۰۱:۵۷
امیر.ن

یک فرد، یک گروه، یک تیم، یک ارگان و یا حتی یک ستادی باید باشد تا این را به من نوجواان بفهماند. تاکید می کنم به من نوجوان. اصلا کاری به فلان رفیق شفیق ام ندارم. اصلا کاری به بچه های دانشگاه هم ندارم. اصلا به هیچ یک از این جوان هایی که هر روز دز کوچه و خیابان می بینم کاری ندارم. فقط له خودم کار دارم؛ که نکناد یک روزی این مرز زا گم کنم. 

اقبال لاهوری از جانب ایجاز و اختصار چنین می گوید:

هردو به منزلی روان

هر دو امیر کاروان

عقل به حیله می برد

عشق بَرَد کشان کشان


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۵:۵۶
امیر.ن

چرا از عطر استفاده می کردید و بعضا می کنید ?!

چرا عذاب می دهید مرا ? 

حتی وقتی نیستید .. 

چهارشنبه های این ترم، ترم پنج را می گویم، از صبح که می روم سرکلاس بوی عطر می آید. نه آن عطر های معمولی که همیشه هستند.

 بوی عطر اوو می آید. 

نه فقط در کلاس اول ... در تمام کلاس های چهارشنبه، از صبح تا بعد از ظهر، بوی عطر او می آید. چند هفته اول شک داشتم ک نکند خیالاتی شده ام اما دیگر مطمئن ام. هنوز پیدا نکردم که کیست آن شخص ... نه که پیدا کردنش سخت باشد ها ... بحث این است ک نشناسم اش بهتر است ... چهره اش را نبینم بهتر تر است. مطمئن ام شبیه او نیست... فقط برحسب اتفاق عطرش را شبیه او انتخاب کرده... همین.

گفتم بر حسب اتفاق ... =)) یاد اولین روز سال سوم دبیرستان افتادم... وقتی خیلی خیلی اتفاقی فردی به نام حقیرمددی با آن شباهت اتفاقی را دیدیم :)) 

اتفاق است دیگر ... منتهی نمی دانم چرا اندکی با ما عناد دارد.

اصلا بیا خوش بین باشیم امیرخان، نیمه پر لیوان را نگاه کنیم...

اینها موهبت اند ... موهبت فراموش نکردن. 

حتی وقتی نیستی ... 






۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۲
امیر.ن


با تشکر از آقای رحیم‌نواز 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۹
امیر.ن

هنوز که هنوز است بعد از گذشت این همه روز باز هم گاهی اوقات دلم می خواهد ببینمش. اگر نشد صدایش را بشنوم.

 گوشی را بر می دارم که کاری بکنم. 

شماره ها را یکی پس از دیگری وارد می کنم.

خیلی به این فکر نمی کنم که چه می خواهم بگویم. 

بیشتر این قضیه درگیرم می کند که چرا زنگ می زنم ?

فکر ... فکر ... فکر ... 

_ خب معلوم است دیگر ... احوالش را می پرسی و تمام ... 

_احمق خان .. ک. ادم ک نمی خواهی بکشی ... فقط صدایش را می خواهی بشنوی... تماام 

_ کار دل است دیگر... الاان زنگ نزنی ... فردا می زنی ... من می شناسمت تورو... تمااام.

_ مشخصه که دلتنگی بی تاب ات کرده حاج امیر ... تو رنگ را بزن خدارا چه دیدی شاید اصلا همین امروز هم دیدی اش ... تمااااام. 

_هی احساسی باز دوباره تو هوایی شدی واسه ملت ... جمع کن بابا این لوس بازیا رو ... تماااااام.

_ تا آخر عمر هی تو ازون خبر بگیر ... باشه ?! ... یکی دو تا هم نیستن که ... کاروان سراست... تماااااام.

_این بود بندگی بندگی ات? اینگونه از هر تعلقی آزادی ? ... فقط معبود معبود که می گفتی؛ همین است ? چقدر تو وارسته ای بابا ... 


فکر است دیگر نه مرز و محدوده دارد ... نه حرمت و شعور ... 

از محل تماس گوشی می روم سری به گالری می زنم ... عکسی چند را مرور می کنم و چندی بیت زمزمه ... 


چه آفریدی آخر خدا !! 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۱:۲۷
امیر.ن

با این شعر سعدی یاد " من او" افتادم. 


"من عَشَق فَعَف‌َّ ثم‌ّ مات‌َ، مات‌َ شهیداً."


کسی که عاشق شود و عفت و پاکدامنی پیشه کند سپس بمیرد همانند شهید از دنیا رفته است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۳
امیر.ن
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
 مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) إِلَى
 مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ
 أَمَّا بَعْدُ فَکَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ
 وَ کَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ
 وَ السَّلَامُ.»
این را که می خوانم گریه ام می گیرد. علی الظاهر به خاطر امام است اما واقعا دلم به حال خودم می سوزد. 
هرچه بیستر فکر می کنم راجع به این جمله، بیشتر گیج می شوم. 
یا اماما ... خودت راه را روشن کن، خودت دستگیری کن.
دعای کمیل 
اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلاَئِی وَ 
أَفْرَطَ بِی سُوءُ حَالِی
 وَ قَصُرَتْ (قَصَّرَتْ) بِی أَعْمَالِی 
وَ قَعَدَتْ بِی أَغْلاَلِی
 وَ حَبَسَنِی عَنْ نَفْعِی بُعْدُ أَمَلِی (آمَالِی)
 وَ خَدَعَتْنِی الدُّنْیَا بِغُرُورِهَا 
وَ نَفْسِی بِجِنَایَتِهَا (بِخِیَانَتِهَا) وَ مِطَالِی
 یَا سَیِّدِی فَأَسْأَلُکَ أَنْ لاَ یَحْجُبَ عَنْکَ دُعَائِی سُوءُ عَمَلِی
خدایا! بلایم بزرگ شده و زشتی حالم از حدّ گذشته و کردارم خوارم ساخته و زنجیرهای گناه مرا زمین گیر نموده و دوری آرزوهایم مرا زندانی ساخته و دنیا با غرورش و نفسم با جنایتش و امروز و فردا کردنم در توبه مرا فریفته، ای سرورم از تو درخواست می کنم به عزّتت که مانع نشود از اجابت دعایم به درگاهت.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۷
امیر.ن

چه کرده ای که من تیز چنگ چشم دریده 

میان این همه آهو دل شکار ندارم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۸
امیر.ن

بسم رب الحسین

شب آخر؛ 


از برکات ابن ده شب این که کمی با خودم جنگیدم. خوبیه مغلوب شدن و شکست خوردن اینه که برای پیروزی حریص تر میشی و بیشتر تلاش می کنی، بهتر از اون اینکه در این گونه جنگ ها دشمنت خودتی و باید با بخشی از خودت مقابله کنی. امیدوارم این ممارست هارو بتونم ادامه بدم.

از برکات دیگر این ده شب کتاب "مسأله ی شناخت" اثر آن استاد گرانقدر بود ک انشالله بزودی خلاصه اش رو هم ارائه می کنم.

یه مساله ی دیگه هم هست که به عنوان رزق مطرح میشه و خودش خیلی شب منبر داره ولی در همین حد بگم که رفیق خوب هم جزو رزق های بسیار ارزشمنده محسوب میشه. مخصوصا این که دستتو بگیره و مجلس ای بهت معرفی کنه که محتوا داره.
امسال به لطف این رزق رفتیم پیش یه کسی مثل آقای زرین و کلاس قران شان ... یک آیه را انتخاب کرده و 10 شب را حول اش بحث می کنند ... بسطش می دهند و گریزی هم به آیات دیگر قران یا روایات متعدد می زنند. 

آیه ای که من حداقل خیلی خاطره دارم باهش :)

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا

شایان ذکره که دکتر اسدی گرمارودی هم شاگرد آن استاد گرانقدر بوده اند. سعی می کنم که خلاصه ی این ده شب رو هم کامل کنم و بذارم اش یه جایی. 

در این چند جلسه با شاعری جدید آشنا شدم به نام عمان سامانی. فعلا در همین حد ! 

یکی دو تا مثال هم دارم برای بحث جنگ درونی که اول متن درموردش گفتم ... 
اولیش این بود که دکتر می گقتن عمر سعد در جواب نامه ی امام گفته: حسین! من می دونم تو برحقی .. من حقانیت تو برام مثل روز روشنه ولی نمی تونم از ملک ری بگذرم. دکتر می گفتن که همه ی ماها  یه ملک ری در زندگی مون داریم. باید جدا شد! 

دومیش هم حاج آقای عالی تو چیذر گفتن در مورد اینکه در تنگنا های زندگی کم نیاورید: 

حاج اسماعیل دولابی می گفت: خدا یک تار، یک تور و یک تیر دارد. با تار، تیر و تور خودش، آدمها را جذب می کند . مجذوب خودش می کند . تار خدا ، قرآن است . نغمه های آسمانی است . خیلی ها را از طریق قرآن جذب خودش می کند . خیلی ها را با تور خودش جذب میکند . مثل مراسم اعتکاف و مراسم ماه رمضان و شب قدر . تیر خدا همان بارهای مشکلات است . غالب آدمها را از این طریق مجذوب خودش می کند . اولیاء خدا برای این مشکلات لحظه شماری می کردند.

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۱۱
امیر.ن

محرم نود و هفت


یوم علی صدر النبی



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۴۶
امیر.ن
بسم رب الحسین 

شب اول؛
مرز بین پیروزی و شکست یک لحظه است. 
لفظ غلبه کردن یا مغلوب شدن را هم می توان بکار برد اما برای آن "لحظه" جایگزینی ندارم. شاید بتوان حرکت بر روی لبه ی تیغ را مشابه این اتفاق قلمداد کرد اما باز هم بنظرم تمام اتفاقات در همان یک لحظه می افتند. 
تمام ک در واقع یعنی بقیه ی ماجرا می شود نتایج آن یک لحظه و وای بحال کسانی که ... چرا کسان !! ... وای بحال امیری ک در آن یک لحظه اشتباه انتخاب کند. 
بنظرم سالها تلاش باید تا بتوان در این تصمیم گیری های لحظه ای پیروز میدان شد. سالها باید تمرین کرد تا به موقع و در لحظه ی مناسب بر خودمان غلبه کنیم. و چقدر شیرین است طعم این پیروزی. 
باید اعتراف کنم شب اولی را مغلوب بودم؛
و ب همین واسطه مغموم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۳
امیر.ن

لیلی

((اللیل تاریخ الحنین,وأنت لیلی)) ــ
قلتَ لی,وترکتنی
وترکت لی لیلی ولیلک باردین ...
وسوف یوجعنی الشتاء وذکریاتک
سوف یوجعک الهواء معطراً بزنابقی لا بأس!
سوف أحب أول عابر
یبکی على امرأة رمته إلى الهباء کما فعلت
سنعتنی أنا والغریب بلیلنا ونضیئه.
سنؤثث الأبد الصغیر... سننتقی
أنا والغریب سریرنا وشعورنا بعنایة
ولربما نتلو معاً أنا والغریب
قصیدة الحب التی أهدیتنی:
((واللیل تاریخ الحنین وأنا لیلی))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۹
امیر.ن

الان در خوشحال ترین و سرحال ترین حالتمم ... 

یه زنگ گاهی وقتا می تونه تمام زندگی رو زیر و رو کنه ... 

یه تیشرت مثلا 

برگردوندنم ب خونه شاید 

یه فیلم بعضا ... Intouchables 

این ک کجا پرشده بود و زبانش مال کجا بود و موسیقی های متن اش و حال خوب فیلم و ۲۰۶ های توی فیلم و کارای غیر منتظره ی شخصیت اصلی فیلم و ب بیانی کله خر بازیاش ... 

اینا همه اش دست بدست هم می دن تا شاکر مسروری باشم. 

ولی 

کاش او هم بود ... 

کاش می شد دنبال او هم برویم ... برویم درب خانه ی شان ... بیاید درب خانه ی مان ... سوارش کنیم ... سوارمان کند... بیرونی ... فوتبالی ... کوهی ... 

کاش مثل شش سال یا هفت سال پیش بود ... با هم بحث می کردیم ... به هم تیکه می نداختیم ... اون می گفت یادته فلانجا در فلان صحنه جلوش فلان جور رفتار کردی ... و بعد با هم نمادین اظهار تنفر می کردیم ... 

هم او دوستش داشت ... 

هم من دوستش داشتم ... 

هردو هم این موضوع را می فهمیدیم ... 

ولی غرورمان نمی گذاشت ک ب زبان بیاوریم ... 

کتمان می کردیم =))) 

کاش او هم بود ... 

الان کمتر خوشحالم ... ولی وقتی به یاد می اورم قدیم را و این که نمی دانستم اینده چ می شود ... امید وار می شوم ... نمی دانم شاید هفت سال دیگر ... 

خدارا چ دیدی ... 

شاید شد ... =) :) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۴۴
امیر.ن