دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب
اربابــــــصدای قدمت می آید ... یاد عرفه ی پارسال می افتم ... :(( وای خدا ... یه چی خوندم عالیـــــــــــــــــ :____________________ 40 طلوع تا 72 غروب مانده است _________________وقتی به کاری عادت کردی که نمی تونی ترک کنی ... در واقع معتادی بهش ... و من معتاد این گدایی ام .. معتاد شدم که هر سال بیایم و گدایی کنم ... شما هم با تمام وجود جوابم را بدهید ... و من نیازمند صبر کنم که دوباره بیایید و دیت پر بفرستیدم ... امسال دیگر پارسال نیست ... کمی وسیع تر گدایی می کنم ولی فکر کنم سال بعد هم چون امسال پارسال نشود ... گدایی ام وسیع تر می شود ولی ته ندارد ... شاید چون مهر شما پایان ندارد ... پ.ن : بال در می آورم تا هفته ی بعد ... :) از این که می بینمت خوشحالم ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۲ ، ۱۰:۴۰
امیر.ن
فکر می کنید به تمسخر گرفته ام تان ؟! خودم را هم ؟! شاید باورتان نشود ولی اصلا برایم فرق نمی کند که این یا آن ... این گونه نگاهم نکنید و بهتر بگویم این گونه فکر نکنید در مورد من ... من هم مثل شما آینده ام مهم است برایم اما ... اما فرقی نمی بینم ... من آینده را جور دیگر می بینم ... شاید خوب شاید بد ... این گونه بگویم که اصلا در اینده ام "خودم" هیچ جایی ندارم  ... منظورم این است که در آینده ام و یا حتی حال ام ، من فقط یک کارگر هستم .. یک انجام دهنده محض ... دوست ندارم آینده ام برای خودم باشد .. شاید از نظر شما خوب ... شاید بد .. نظر شما محترم .. اما دوست دارم آنچه می خواهم را ب واسطه ی دیگران ولی از طرف یک واحد بگیرم ... از بیرون نگاه کنید مسخره است ولی من امتحان کردم ... جواب نیز گرفتم .. معامله خوبی است ... من مال دیگران ولی ناخود آگاه می رسم ب تو ... باز هم حرف دارم ولی وقت ... ادامه ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۲ ، ۱۷:۴۲
امیر.ن
نمی دونم چه اتفاقی در من می افتد ؟!شاید دارم جای خالی برخی نبودن هارا پرکنم ... آری نبودن تو ... نبودن او ... :( شاید هم می ترسم که داستان او  دوباره تکرار شود ... آری می ترسم که او را رها کنم ... بعد غبطه بخورم که چرا ؟! که چرا نرفتم به سمت و سویش ... که چرا نگفتم برادر من مواظب باش ... که چرا نگفتم این جایی که تو هستی جایگاه ت نیست ... که چرا دلش را بدست نیاوردم ... من که تمام و کمال می دانم آخرش چیست ... آری می ترسم که بعد ها غبطه بخورم ... شاید این ها همه نفس و خواسته ی دل من است ... شاید اصلا من کجا و او کجا ... شاید من باید مقابل این نفس بایستم مثل همیشه ... شاید هم من همان امیر معلولی ام که شما می گویید ... آری اوج معلولیت در بیان احساسات ... اوج معلولیت برای دانستن آنچه از او انتظار دارم ... این شاید ها دیوانه ام می کند ...  راستی شاید این دیوانگی ها همان حرفت باشد خدا ... و من یعمل مثقال ذره شرا یره .. آری شاید این ها تاوان کارهایم باشند .. تاوان بازی کردن با احساساتش .. شاید هم ... وای خدا ... شاید هم دارم کفران می کنم ... امروز جز همان احساس  شکست همیشگی ... احساس این که پیش تو هم خودم را کوچک کردم به من دست داد ...  آری این همه آدم خوب دور من است و باز من دنبال چیز دیگری ام ... این ها مهم نیست ... مهم این است که صبر نکردم که تو جوابم را بدهی .. به بنده ات رو زدم امرووز .. در اوج حقارت ... در اوج بی ایمانی به تو ...در اوج کفران نعمت هایت ... امروز از این زندگی شاکی بودم ... شده ام عین این "دو سه ساله" ام ... او را ببینم گریه می کنم که می خواهمش ... ولی اگر نباشد صدایم در نمی اید .. تا زنگ 4 مشغول خودمم .. زنگ ناهار .. مشاوره ... کارگروهی .. می بینمش دیگر !!! ... کودک می شوم  ... کودکی که می ترسد دوباره اسباب بازی اش برود ... وقتی ساعت 4 شد ... :(( _ کی گفته که تو خوبی و آدم های دور و بر او بد ؟! من : نمی گم خوبم ، می گم این آدم ها هم سطخ ا.خ نیستند .. می گم حیف است که کلا روزش را با اینان شب کند ... _ تو کی باشی که همچین حرفی بزنی ... ؟؟ شاید آ.خ چیزی در آن ها دیده .. شاید بهتر می فهمند او را ... من : اگر بهتر می فهمند پس چرا نمی بینیم رشدش را ؟! چرا نمی بینیم تاثیرش را ؟!؟ _ منظورت از رشد و تاثیر چیست ؟!؟! من : از 10 نفر تو دوره بپرس آ.خ را توصیف کنید ... اصلا آ.خ با نقش ترین فرد در همین جامعه کوچک ... چرا با همه نمی پرد ؟! _ چرت و پرت نگو .. تو مثلا با همه می پری ؟! ... نه دیگه تو هم با کسی می پری که باهاش حال می کنی ... من : اخ بحث فقط حال کردن نیست ... بحث اینه که آین دوستمون اگه نتونه رو رفیقاش تو مدرسه حساب کنه ... رو کسی که نباید حساب می کنه ... _ تو بین شون هستی !؟ تو می دونی آ.خ چی به رفیقاش می گه ؟! تو از کجا می دونی که رفیقاش ، فقط رفیق خنده هاشن .. ؟! من : اولا این که هم پارسال هم امسال من چیزی بین این شخص و رفیقاش ندیدم .. جز این که آدمانی اند با ظاهر و رفتار متفاوت با بقیه ... فرقه ای ... _ : منظورت لباسه ؟! دوست دارن اینجوری بپوشن ... رفتار !؟ چی کار کردن ؟! چه حرفی زدن ؟! حرف هاشون ؟! کی مسخره بازی در اوردن ؟! امیر خان .. برو ... برو هر وقت از چیزی مطمئن شدی بعد بیا حرفشو بزن ... من : احساسم را چه کنم ؟! بخدا در مورد ط.ر هم اینگونه شد ... برو ط.ر سال اول راهنمایی رو نیگا کن .. تو دی وی دی ها هست ... حالا نیگاش کن ؟! _ تو می تونستی ط.ر رو منصرف کنی که با فلانی نگرده ؟! بعدشم چرا هی میندازی گردن این فلانی ... شابد ط.ر خودش خواسته ... این گونه شود من : خب دیگه ... حرفم همینه ... می گم یکی به آ.خ بفهمونه داره چیو انتخاب می کنه ... بفهمونه که چی میشه ... بعدشم کی گفته نمی تونستم واسه ط.ر بهتر از فلانی باشم ؟!؟ ... نخواستم ... ولی الان می خوام ... _ به داداشش بگو خب ... من : اوووه ... کی می تونه بگه بهش ؟! با چه رویی ؟! بعد چی بگم ؟! اصن من گفتم ... اون چی کار می خواد بکنه ... اگه قرار بود او تاثیری به عنوان برادرش بگذارد تا ب حال گذاشته بود ... _ مگه نذاشته !؟ نمی شه گفت اصلا نگذاشته ... بالاخره می تواند کمکت کند ... اگر واقعا نگران آ.خ هستی پس باید هر کاری برایش بکنی ... دنبال اون شخص که این هارو بهش گفتم نگرد ... این ها بین امیر و من بود .... من دیوانه با خودم حرف می زنم ... :((
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۴:۳۱
امیر.ن
خب تابلو است ، به زبانی ادبی تر ، بدیهی است که من احساس خوبی داشته باشم که تو ، برادر من ، رو من حساب می کنه و من تقریبا تنها کسی ام که می تونم درکش کنم ... این درک کردن حرف تو بود ... من باشم می گم " تنها کسی که باهاش این قدر راحتم  .... . " نمی گم نمی تونم درک ت کنم نه ... ولی در مورد این شخص خاص خب می شه تجدید کرد درباره برخی نظرات ... برعکس تابلو اعلانات بودن اون حس خوبی که تو نوشته ات یود ... هیچ دلیلی برای وجود حس بد نمی توانم پیدا کنم ... ولی حس بد دارم ..شاید بزرگترین علتش که ناراحتم می کنه این باشه که داوشه من ... ایمان من ... یه جایی گیره ... اره یه چیزی پشت سینه اش هست که گاها واسه شخصی دیگر می تپد ...  می شود از این حرف بحث حسادت را به میان کشید و گفت من به او حسادت می ورزم ... نمی توانم کامل منکر شوم  حســــــادت را ؛ اما  یادت باشد که این روز ها بیشتر به تنفر سیر می کند احساساتم نسبت ب او ... از خودم می پرسم چرا !؟ شاید سوال تو هم باشد ... چرا باید اینی که خوب می نامند اش عموما برای من تنفرانگیز باشد ... ؟؟ فعلا بگذار تا برای خودم باشد جواب ش ... اما از این می ترسم که تو و یا حتی شما ها نیز چون من شوید ... پر از دوری کردن های او ... پر از فکر کردن به او ... و حتی دریغ از ثانیه ای که او این داستان را از سوی خودش برقرار کند ... کمی به من فکر کند ... خسته ات نکنم ... برایم قابل تحمل نیست ، باج بدهی و هیچ را بخری ... حال آن که خیلی چیز ها در طول این روز های گذرنده برایم قابل تحمل نبوده ، اما هیچ کدامشان برطرف نشده اند ... تو هم به راهت باید ادامه بدهی ... منظورم اینه که برایت مهم نباشد که من نظرم چیست راجع به اون شخص ... و تو در دل پاسخ می دهی : معلوم است که نظرت را مهم نمی شمارم .اگر غیر این است بگو ک بدانم  !؟راستی یادم رفت ... همین که خواستی کمی هم که شده کنترل کنی برخی چیز هارا ... همین "خواستن" کلی پیشرفت است ولی "کــــــــــــافی" فکر نکنم .ترسم ای دلنشین دیرینه   /   سرگذشت تو هم ز یاد رودآرزومند را غم جان نیست   /  آه اگر آرزو بر باد رود...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۲ ، ۱۸:۱۰
امیر.ن
می گی چرا من ، منم ؟! امام باقر (ع) فرمودند(نقل به مضمون): با توبه گناهان انسان پاک میشن اما با هر گناه تکه ای از مغز انسان از بین میره که با توبه برگشتنی نیست...حالا فکر کنم تقریبا توجیح بشه که من چرا اینجوریم ... من پاکم ولی چ پاکی ؟ دلم همون جایی رو می خواد ک گفته برا اسکیت خوبه ... دلم کمک می خواد ... چ از سوی تو ... چ پیمبرت ... چ امامت ... چ شهیدت ... کج نرم خدااا وقتی تو نیستینه هست های ما  چونانکه بایدند  نه باید ها ...مثل همیشه آخر حرفم  و حرف آخرم رابا بغض می خورم عمری است  لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم :باشد برای روز مبادا !اما  در صفحه های تقویم  روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فرداروزی درست مثل همین روزهای ماست  اما کسی چه می داند ؟شاید  امروز نیز روز مبادا باشد!وقتی تو نیستینه هست های ما  چونانکه بایدندنه باید ها ...هر روز بی تو  روز مباداست !"قیصر امین پور"
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۲ ، ۱۹:۰۸
امیر.ن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ مهر ۹۲ ، ۱۵:۵۸
امیر.ن
امروز پرسیدن انگیزتون از مدرسه رفتن چیست ؟! باید فکر میکردم ... ع.ت با صراحت تمام پاسخ داد شوق و ذوق یاد گرفتن دارم .من را می گویی ؟! یک لحظه ماندم از که جواب بخواهم ، از حود درونم یا از خود ظاهری ؟یک لحظه گفتم الااان ، این روز ها ، مهر امسال ؛ وافعا انگیزه ام به مدرسه رفتن چیست ؟! نه ... رک می گویم من آن قدر پاک و صاف نیستم که شوق یادگرفتن داشته باشم اما شوق دیدن ادم ها رو چرا ... دیدن همه ی آدم ها دورهم ، یکجا .باشد ، "آدم ها" هر چقدر هم که ناقص باشند همین که بتوان بینشان بود، کافیست . همین که به اسم درس و کلاس بتوان از فضاهایی! دیگر بیرون آمد، کافیست .همین که وقت نداشته باشی سرت را بخارانی (چ برسد ب آنکه از آن ها که نیستند خبر بگیری) کافیست .همین که چیز هایی را قایم کنی پشت یک سری اعداد و ارقام، کافیست .همین که معلمی پیدا شود و انچه تو قایم کردی را پیدا کند، کافیست .همین که هرچه شب قبل شده را کلا با یک لبخند ب هم کلاسی هایت انتقال بدهی، کافیست .همین که معلمی ، دوستی پیدا شود و درونت را از پشت این لبخند ها و شوخی ها ببیند، کافیست .همین که هر روز منتظر معجزه باشم که ببینمشان، کافیست .همین که هر از گاهی جای خالی ات را احساس کنم، کافیست .همین که امسال م.ن.ج ندارم ...  همین یک مورد کافیست :(( حالا فکر کنم کامل فهمیده باشم چرا میام مدرسه ... البته بخشی اش هم همان وظیفه و اجباری است که خودشان از آن سخن می گفتند . یاد "365 روز" پیش می افتم .. الان بعد از گذشت یک سال می توانم بگویم هم جوجه را آخر پاییز می شمرن درسته هم سالی که نکوست از بهارش پیداست. ب این روزگار هیچ اعتمادی نیست ... جوجه هایت را که پر داد ، بهارت را هم پاییز می کند ... و تو می مانی و سوال همیشگی که چرا ؟! خوشحالم که دارم جا آرزوی یک سری دیگه نقش بازی می کنم ... درسته شوق ندارم ولی این فرصت درس خوندنی رو که یک سری ندارن من دارم ... :) یاد حرف های آی اکبری افتادم . آرام آرام حقایقی را که "سن" داده بودند برایشان ب ما می گفتند ... وقتی همه ی امکانات برامون هست ... خب ما هم قاعدتا باید پاسخی در همون حد و اندازه بدیم ... این جوری نیگام نکن ... تو حق انتخاب رااهت را داری ... ولی در محدوده ای که برایت انتخاب شده ... ساعت سه و نیمه ... هوام سرده ... منم چون خون دماغ شدم بیدار نیز ... خوابمم نمی بره ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۱۱
امیر.ن
احساس بی خدایی می کنم ناجور ...و ب واسطه ی آن احساس تنهایی ... احساس خوبم شده تو خوابا بر آورده ... :( :) تَلخ تَرینـــ قِسمتـــ ِ زِندگے اونـــ جاییہ کہ آבَم بہ خوבِشـــ میگہ :"چے فِکـــ مے کَرבَمـــ و چے شُــــــــב "!!!   یکم بش فک کن ....
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۳۶
امیر.ن
خب خدای گلم ... نفر بعدی که تشریف می برن برون مرز ها کین !؟بگو خداجوون طاقت شو دارم ... :) بگو ... اینایی که می بینی اشک نیس ... اینا صـــــــبره ... اینا طاقته خدا جوون ...منم دپرس نیستم که آدم هام دارن میرن ... فقط ساکتم ... ساکت .... و شاکر ... صفجه 92 کتاب ...دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکاراکشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینیم دیدار آشنا راده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یاراای صاحب کرامت شکرانه سلامتروزی تفقدی کن درویش بی‌نوا راآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استبا دوستان مروت با دشمنان مداراهنگام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی قارون کند گدا راسرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کف او موم است سنگ خاراآیینه سکندر جام می است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملک داراخوبان پارسی گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا راحافظ به خود نپوشید این خرقه می آلودای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۵۶
امیر.ن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۳۴
امیر.ن