دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب
در صحن وسرایت همه جا دیده گشودم جایی ننوشته است .. گنهکار نیاید ..من بی چاره چون ... کلاغم که ... دانلود ندارد در خور من باده ای گردون مینایی ...مگر از خون دل لبریز سازم ساغر خودرا ... صائب !! دعای مکارم اخلاق ... امام سجاد ... انتهای مفاتیح کمی ملموس تر شده است ...  این روزها ... : حرف هایی که  از قلم سر در نیاورند و حرف هایی که به زبان در نیایند ... گاه گاه از چشمان جاری می شوند ... باشد که مهر تاییدی باشد بر إن الله سمیع بصیر ... ! خدایا با ما به از باش که با خلق جهانی ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۸
امیر.ن
غریب روز هایی است ... اسماعیلم را پیدا نمی کنم ...اسماعیلم را پیدا نمی کنم تا قربانی اش کنم ... اما یکسره ...اما مدام ... اما همه جا ... بوی پیراهن یوسف می آید ... پ.ن : امروز خوابی متفاوت دیدم ... :( او بود و پدرش و معلم راهنما ... پ.ن2 : حواس تو به هر که رفت تو همانی !!!! حاج اسماعیل دولابی گفتن ... !!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۷:۱۰
امیر.ن
بر دم حوزه امتحانی !! مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در و می گوید با خود غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند البته ک شاید بنظر بر عبث می پایم ک ب درکس آید پ.ن : کاش یک دم شکند خواب به چشم، کس خدایا عاجز و سرگردانم ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۴
امیر.ن
می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را… می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را.محو توام چنان که ستاره به چشم صبحیا شبنم سپیده‌دمان، آفتاب را.بی‌تابم آنچنان که درختان برای بادیا کودکان خفته به گهواره، تاب را.بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دلیا آنچنان که بال پریدن عقاب را.حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت چونان که التهاب بیابان، سراب را.ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخیبا چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟ جناب امین پورگاهی بر درد بی درمان می گریم  گاهی به حال بی سامان می خندم شیخ اجل سعدی هم می فهمد من را .... ! :) :(  به داد ما برس ... به سامان ما هم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۹
امیر.ن
گناه باده پرستان ب توبه نزدیک تر است خدا پناه دهد غرور هشیاران را تا پ.ن: تو در من دنبال چ می گردی ؟!تو از رفقایت چ می خواهی !؟ وقتی می فرماد که :ا لیس الله بکاف لعبده ؟!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۵
امیر.ن
وقت تنگ و حرف زیاد خواب ها ... ایات ... س.م.ق ع.و ع.ح.ج... هدیه کتاب آینده رجب و زیارت امام و داستانش تکامل یا تقابل ... آ.خ معلمین و عشق احساس مسئولیتمحمد و قفس ... روز شمار ...اتفاق خوب 28 اردیبهشت
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۲۵
امیر.ن
خدایا ب هرک میوه سنگین عشق می دهی...شاخه ی وجودش را می شکنی تو خود مرهم شاخه های شکسته باش...ک از ما کاری ساخته نیست... همییین...  :) :( پ.ن: یک چندتا کاش در کنج ذهنمان خانه کرده اند ... کاش بیشتر می فهمیدند مرا عزیزانم ..  رفیقانم ... کاش خیلی صادق تر بی آلایش تر بودند بزرگترها کاش آرمان شهر سعدی بود ک ذهن من این قدر درگیر بی خود نمی بود کاش بیشتر بدادم برسی ای اله
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۴۷
امیر.ن
بسم الله سکانس اول  بازیگران : من، او و اقرباء همه هستند ... همه در یک کلاس نشسته ایم .. منظرورم از همه .. تمام کساانی اند که به من و او نزدیک اند .. من بحث را باز می کنم .. ارام آرام برای همه داستانی را توضیح می دهم .. از وسط های داستان - با این که من تلاش کردم خرلب کاری هایم را به طوری تعریف کنم که من بی تقصیرم - همه ی آدمهای حاضر در جمع ... مثل دکتر ... نظرشان در مورد من عوض می شود ... قیافه هایشان می گوید این حرف را ... تعریف داستان تمام می شود ... من که دوباره با تمام جزئیات گند کاری ام را توضیح داده ام ... ناراحت ... و داغون به خاطر نا توانی در جبران این خسارت قصذ رفتن می کنم ... اما قبل از رفتن .. بلند می شوم و یک جمله با بغض می گویم ... و بعدهم  درب را  نسبتا محکم می بندم موقع خروج ... و آن این است که ... باشه  باشه ... از نگاه هاتون می فهمم که چی می خواین بگین ....می دونم بدجوری اشتباه کردم ... می دونم متهمم ...  ولی خدا وکیلی ( با اشاره به او ) او هم می توانست کمتر آتش زیر این ماجرا کند ... تا آرامشش بیشتر باشد ...  من می روم ... کمی بحث بین آدم ها پیش می اید .. کمی با تو حرف می زنند .. عده ای با حرف من موافق اند و عه ای مخالف ... ولی همه ی شان طرف تو را میگیرند ... سکانس دوم (صامت) بازیگران : من و فکرم مدتی پس ان ماجرای مسخره آمیز و ناراحتی ما دوتا ازهم ، حدودا یک هفته، یک فکر نسسبتا شیطانی به سراغم آمد !!!!!!!!!!! اگر چندی من از او دور باشم ... اگر چندی ما با هم نباشیم ... ممکن است خیلی چیزها روشن شود ... آیا واقعا من در زندگی او نقشی بازی میکنم .؟!! من این روزها چقدر برای اومهم م !؟ او اصلا روی من حساب میکند ؟! هرچه جلوتر می رفتیم ... سوال هایم منفی گرایانه تر می شد اصلا من جایی در زندگی او دارم !؟ یا من هم مانند دیگران تنها برای گذراندن وقت مدرسه ای کنارش هستم ... مثل یک مترسک ... شاید که کاشته اند اش یک جایی فقط برای بودن ... فقط برای وجودیت .. نه بیشتر ...به گذشته فکر می کنم ...  به این که در بیشتر مواقع من به سمت او رفته ام ... او خیلی کم به سمت من آمده ... ( افکار شیطانی ام  به نفع من فکر می کنند .. شاید واقعا این طور نباشد )  او آدم های دیگری را دوست می دارد ... ... اگر من برایش اهمیت داشتم ... اگر مرا صدم درصدی هم دوست می پنداشت ... کاری می کرد ... نمی کرد ... ؟! سکانس سوم  بازیگران : من و دکتر و او دوشنبه شبی ست  ... موقع رفتن از مدرسه ...  دم در ورودی مدرسه کنار دفتر رابط عمومی دکتر نگاهی به من می کند ... که مغز معیوب و کند من ... بی هیچ توجه کردنی ... متوجه منظورش می شود ... آخر شاه استت دیگر ... او مخلص کلام می گوید .. این روزها آن آقا از همه بیشتر به تو نیاز دارد ... ( اقای درستی هم در این بین فضولی می کنند ... که تدبیر شاهانه مانع می شود ... و راه را بر او میبندد )  به حرف هایش بسی بسیار فکر میکنم ... به او پیامک میدهم ... کمی حرف می زنیم ... مثل همیشه بی نتیجه ... کمی هم تند میرم روم .. ناراحت می شود گویااا تصمیم می گیرم از فردا صبح همه چیز به حالت اول برگردد ... صبح روز بعد ... من مثل همیشه وارد کلاس می شود درحالی که او سر بر میز دارد ... یا نهایتا ... همان گونه که نشسته ... در khalse  ( احتمالا خلصه ) نیز فرو رفته ...  با خنده ای ردّدّدّی سلام میکنم ... سری تکان میدهد ... می گذارم روی حساب بی حسابی ... می گذارم روی حال ناخوش صبح اش ... می گذارم روی .. هزار تتا چیز ... صبر می کنم تا روز بعد ... دوباره با همان وضعیت سلام میکنم ... و باز هم با همان وضعیت خشک جواب می گیرم ... کمی به فکر فرو می روم ... بازهم افکار پلید شیطانی ... بیخیال می شوم ... حتی با دکتر هم در این مورد حرفی نمیزنم .. فکر کنم در این سکانس بزرگترین اشتباهم اینجا بووود ! سکانس چهارم (صامت) ... بازیگران : من و او از آن به بعد ناراحتی های او بیشتر به چشمم می آیند ... سر برخی کلاس ها ... سر زنگ های تفریح ... هنگام خواب ... او که هیچ وقت ... حتی آن قبل تر ها هم پیش ما نخوابید  ...( ما خیلی دوست داشتیم ... :( :)  ) اما من همیشه می فهمیدم که چه دردی می کشد ... که چه می خواد و این بغض و غمینی برای چیست ... کاری نمی توانستم بکنم ... ناراحت می شدم ... که وای بر من .. که وای بر من ... که اینها تقصیر توست ... که تو باعث بانی هستی این هارا ... که روزی باید جواب این استارتِ خواب های اورا بدهی ...   سکانس پنجم ... راوی طور طلسم فرا گرفته داستان را کار از کار گذشته است ... نه او و نه من کاری برای هم نمی کنیم ... انگار همین است که هست ... انگار حافظه هایمان را فرمت کرده اند ... (یاد جمله ی خود او می افتم که میگفت : نامرد جواب 7 سال دوستی این بود؟!) انگار حافظه هایمان را فرمت کرده اند ... علی الظاهر کسی نمی نالد ... هر روز از کنار هم رد می شویم ... و هیچ حرفی نیست ... هیچ اشاره ای .. یک طوری غیر معمول پیش می رود ... همه چیز !!! من ناخودآگاه .. در مواجه با این روابط سرد ... به دنبال بهانه تراشی می روم ... فکر میکنم که تکلیف من با خودم مشخص نیست نسبت به او .. من واقعا او را دوست دارم ؟! اگر این طور است پس چرا کاری نمی کنم ؟! بهانه تراشی ها شروع می شود ... ( بنظرم باز هم شیطانی در کار بوده ... ) او آدم بی همتی است .. او نمی داند چرا مدرسه می اید ... او نمی داند چرا اینجاست ... او در زنگی اش اهداف متعالی ندارد ... او دنبال عیش و نوش است ... رفیق بزم است نه رزم ...  او قدر وقت هایش را نمی داند ... او سر برخی کلاس ها می خوابد ... سر برخی هم بی توجه بیداری می کشد ... او حوصله ی کلاس ندارد ...  او حتتی حوصله نماز جماعت هم ندارد ... سکانس ششم ... بازیگران : من و خدا .. او و دکتر قربون خدا برم ... برا این که مثه سگ ضایع م کنه ... فردای همون روزی که این افکار و تراشه های بهانه ای به ذهنم زده بود ... صحنه ای نشانم داد که .. ... که در حیرتش ماندم ... ظهر ... دکتر شاه دستش را می گیرد و او را به نماز جکاعت می آورد ... از آن روز به بعد .. خیلی با هم می بینمشان ... سر نماز جماعت ها ... خدا در لفافه گفت خفه شو ... زر نزن ... این آقا سید است  ... حداقل دین و ایمان قوی دارد ... تو به فکر دین خودت باش   سکانس هفتم ... بازیگران : محمد شبیری ... ملک .. حسین یاوری ... علی حقیقت جوان این ها هرکدام به بهانه ای پای صحبت را باز می کردند .. که از او حرف بزنند ... که ما دو تا را دیگر این طور نبینند .. توضیح بیشتر نمی دهم ... فقط حرکت محمد را می گویم ... قبل از نماز مغرب ... ساعت 18:10 ...  کنار دفتر آقای قطبی ... رو به روی شیشه ی اتاقشان ... پشت به فوتبال دستی اول استاده ایم ... با زاویه ی 45 درجه ... محمد در گوشم می گوید : او تنها به تو نیاز دارد ... و بعد نمازش را شروع می کند ... بعدش هم هرچه می گویم کمی بیشتر توضیح بده ... کتمان می کند ... می گوید من که حرفی نزدم اصلا !!! نماز آن شب را افکارم ب باد میدهند ..     این فیلم ... از دو دوربین برداشت شده ... دوربین اول من ... دوربین دوم او ... منتظرم داستان را از دوربین زبان اوهم بشنوم (حس آمیزی) :دی :(((((((((((((
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۳۴
امیر.ن
بسم او این پست صرفا برای تخلی مغز و سیاه کردن چرک نویس است و هیچ گونه قصد و غرضی من باب به تحریر در آوردن آن ندارممی خواهم ازاین روزهای دکترمان بگویم کمی ... و قبل از شروع، باید کمی هم ارجاع تان بدم به عنوان مطلب امپراطوری آق دکتر ... این روزها و شاید با بیانی دقیقتر این ماه ها، دکتر در حال تشکیل و تقویت امپراطوری است امپراطوری ای که شاهش -منطقا- خودش است و دورو بری هایش دربار را می سازند...آن اوایل کار، وزیر زمان و مقرب ترین ب شاه را چشمان رعیتی من، کسی جز علی خان وزیر السلطنه نمی دید و کما فی السابق چنان است و پر واضح ک این شاه و وزیر تنها با این همه تقرب به یکدیگر چنین امپراطوری را می توانستند نهادن ... البته شایسته است به میان آوردن این سخن ک این علیک وزیر ب میل و رغبت خود چنین جایگاه کسب کرده و مانند دیگر درباریان مجذوب و مقهور مهربانی آشکارا پنهان دکتر شاه گشته است . و هیچ کس را شبهت نیست ک اساس و پایه ی امپراطوری ایشان بر همین تلطف و نرم خویی ملوکانه استوار است ... این نیک سیرت و یا حتی صورتی ی دکتر در ابتدا در بین اطرافیان او و هم کیشان ش ملموس بود. اما ب گردش روزگار در اقصی نقاط دلها پخش شده و مورد قبول و بعضا ستایش هم قرار گرفت ... تا آن حد ک روزی در همین علامه ی خودمان به چشم گوش چشیدم ک مریدی از دیار دور می گفت : ب سان فرشتگان است او ... و از نشانه های نفوذ خارق العاده ی وی در ضمایر وجودی انسان ها می توان از حضورش در برق چشمان معلمین اشاره کرد و رازهایی که نمی بایست مرا نبشتن ...گر از من پرسیده شود چگونه ، چنان لب ب سخن می گشایم ک بنظر او بادی امر درتجربیستان علم حکومت به اهتزاز در آورد و بر مرکب قدرت نشست اما همگان دانا هستند وجود دلدادگانی قوی و قدر در ریاضی سراها را که ب فرمانده های دکتر منسوب اند. این دکتر بسی با صلابت و هیبت خود را در تمامی جوانب امور زندگی مرتفع نمود ک با هیچ اغراق می توان گفت در آن تجربیستان رعایا خود او را شاه نامیده و به پیروی ازو برخاستند. چرا ک مصلحت کار در این دیده بودند ... شایان ذکر است ک سرعت گسترش امپراطوری دکتر با عبور لحظه ها رقابتی بس دشوار دارد و هم اکنون ادیبانی چون م.ع.ا.د ، ا.م ، ع.و ... را شامل می شود.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۱۵
امیر.ن
گفتند می خوام برا فردات سالاد درس کنمگفتم دکتر جان بیخیال، کارای سخسخ نکن گفتند من این ماه حجت رو برت تموم می کنم ... چند ثانیه ای را به این مشغول بودم ک این حجت که میگن منظورشون چیه دقیقن .. سالاد درس کردن می شه حجت تموم کردن ؟! این حجتا ک قبلن هم بر ما تمام بوده ... بعد اونوختش چ حجتیه ک اییین ماه تموم میشه  ؟! در اعماق سوالها مستغرق شده بودم و مهجور ک ایشان بی درنگ ادامه دادند: این ماه آخرین چکت رو هم پاس می کنم ... از این به بعد تو باید حجت برمن تمام کنی ... و من ... نعره زنان و جامه دران به سوی اتاق خود گشتم ... پ.ن: آرامش چیست آرامش هنر نپرداختن به انبوه مسائلیست که حل کردنش سهم خداست ... برای همه بخصوص ا.م ها لحظه هایی لبریز از آرامش را خواستاریم ... بی عشق از دنیای آدم ها چ می ماند تو فکر کن درس ریاضی بی عدد باش
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۳
امیر.ن