دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب
غرووووور ... تعصب ... و نماز
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۰
امیر.ن
انصاف نباشد ک من خسته ی رنجور پروانه ی او باشم و او شمع جماعت:(( پ.ن :امان از دل زینب ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۵
امیر.ن
بسم الله آخدا سلام آمده ام چند کلوم حرف حساب بزنم ... البته حساب ک چ عرض کنم ... بیشتر حرف های خودمانیست حرف هایی ک اگر کسانی بشنوند، آزرده خاطر می شوند و سردرگم ... این هارا می گویم بین خودمان باشد :) :(دنیای بی خود شلوغی شده این روزهای من ... برو بیا زیاد دارد ولی سودی نچندان بالا پایین زیاد دارد ولی اوجی نچندان   چند وقتی بود در فکر این بودم که باید برای هر آدمی جایی باشد تا بدون هیچ دغدغه ی جسمی و نفسی  بدون فکر به آب و نان ... بدون فکر به زندگی فردی و اجتماعی ش کمی با خود و خدایش خلوت کند ... ببیند کجاست ..  ببیند کجا دارد میرود !!! کجا باید می رفته ... امشب ک آمدم خانه ... مختارنامه پخش می شد .. مختار زمانی را تنهای تنها ... در بیابان های میان مکه و کوفه گذراند آنقدر در خلوت سر بر خاک گذاشت تا فرق میان تعلقات اصلی و فرعی را شناخت ... تاب نباوردم ...انقدر به این موضوع فکر کرده بودم ک با دیدن مختار در این حالات گریه ام گرفت ... از سر ناراحتی که چرا نصیب من نمی شود این زمان خلوت ... از سر گله و شکایت ک چرا ب من نمی دهی این مهلت را ... پ.ن 1: برخی و معلم ها و رفتارهای تفکربرانگیزشان آی رزاقی : سختی کشیدن در راه کسب علم عبادت است و اجر دارد (نقل ب مضمون)من: اینها علم است ؟؟! من سختی می کشم ؟!؟  آن شب آی یقینی طوری در آغوش کشید مرا که گویی دیده بود تمام باران ابرهایم را ... ک گویی می دانست تمام حرف هایم را ... حرف های آی قطبی :||| احساس می کنم آبمان هیچگاه در یک جوب نمی رود حرف های آی هاشمی :) دلسوزی احساس می شود ... آی درستی : امیر!!! بخدا این روزها بهترین روز های زندگی ات است ... من : عمرا ... این روزها تقریبا عذاب آورند ... شاید ب جای "است" در جمله ی ایشان باید " می شوند " آورد پ.ن 2: گویند یار دگری جوی و ندانند،بایست ک قلب دگری داشته باشم
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۲۹
امیر.ن
حالا دل می خواهد که بلند بلند سر کلاس ادبیات بیت زلف یار را بخوانی ...  و بعد ... به فکر نروی ... و بعد ... گریه نکنی ... و بعد ... درس بخوانی ... !!! آخر قرار زلف تو با ما، چنین نبودای مایه ی قرارِ دلِ بیقرارِ من پ.ن : گفت : نوش جان ...یک لیوان درد درد دل تلخ آورده ام  ... بدون شکر ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۳
امیر.ن
تیر مرداد شهریور بعضی شان آمدند و رفنتد ... بعضی شان هم دارند می روند ... اما از این همه آمد و شد من یک روز هم برای خودم نبوده ام ... یک صبح تا عصر خالی نبوده ... با خبال راحت ... بر دامنش قدم بگذارم ... کمی در آغوشش بنشینم ... تا زلفش بالا روم ... آری دلم کوه می خواهد ... دلم استقامت بالا رفتن  می خواهد ... دلم می خواهد استقامت کنم تا به آن بالا برسم ... بعد ... به تمام شهر ... نگاه کنم ... به این که من و کوه آرزوهایم هیچیم ... پ.ن : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هر حقی استفاده کردنی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!او با این که سهمیه داشت ... دوباره کنکور میدهد ... !
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۳۰
امیر.ن
وقتی چیزی را نداری یکسره طلب اش می کنی ... و بودن در کنار آنها نیز از مطلوبات من است ... نمی دانم دقیق ... ولی شاید این اولین جایی باشد که دلم نتوانست مسیرش را برود نه اینکه عقل روی پیروزی دیده باش... نه ... دل دیگر نا ندارد قذیم تر ها خیلی بیشتر قند در دلمان آب می شد .. قدیم تر ها با این بقل دستی ها پرواز می کردیم ... اما دل دیگر تاب ندارد .. امان از این قدمت ها .. پ.ن: دو کلاس آن طرف تر :(( :)
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۵
امیر.ن
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشدکه تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشدو بازهم خوابتو دیدم ... یه خوابه شگفت انگیز  و اندر احوالات این روز ها اگر غفلت، نهان در سنگ خارا می کند ماراجوانمرد است عشقپیدا می کند مارا !!!
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۴ ، ۰۳:۲۱
امیر.ن
کودک بودیم و آزاددر بهانه های بی تکرارحالا بزرگ شده ایم و اسیردر..تکرارهای بی بهانه.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۴ ، ۰۱:۱۱
امیر.ن
ارغوان شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروزآفتابی ست هوایا گرفته ست هنوزمن در این گوشه که از دنیا بیرون استآسمانی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستاندر این گوشه خاموش فراموش شدهیاد رنگینی در خاطر منگریه می انگیزدارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد می گریدارغواناین چه رازی ست که هر بار بهاربا عزای دل ما می آیدارغوان ارغوانتو برافراشته باشتو بخوان نغمه ناخوانده منتو بخوان، تو بخوان، تو بخوانارغوان ... شاخه ی همچون جدا مانده ی من ... ارغوان آسمان تو چه رنگ است است امروز ؟! ... آفتابی ؟! ... گرفته است هنوز !؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است ... آسمانی به سرم نیست ... از بهاران هم خبری نیست ... ! اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده ... یاد رنگینی ... در خاطر من ... گریه می انگیزد ... گریه ... ارغوانم نیست ... آنجاست .. تنهاست ... او هم دارد می گرید .. راستی ارغوان ... این چه رازی ست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید ... همراه است بهار با عزای دل ما ؟! ارغوان ... هرچه شد تو برافراشته باش ... تو ادامه بده ... تو با صدای بلند ادامه بده ...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۶:۵۱
امیر.ن
بالاخره فهمیدم ... فهمیدم دلیل این همه انتظار کشیدن هایم را ... فهمیدم دلیل این همه به او فکر کردن هارا ... حالا پیدایش کردم که چرا شب و روز حواسم به اوست ... چرا صدایش در گوشم می پیچد ... چرا نگاهش از ذهنم پاک نمی شود ... می فهمم که چرا  جرئت جلو رفتن ندارم ... و دل عقب کشیدن را هم ... می فهمم که چطور با گذشت این همه  اتفاق افتاده و نیافتاده هنوز هم دیدن و شنیدن که هیچ ... فکر کردن به او هم قند را در دلم آب می کند ... و حالا می فهممم که چرا هیچ وقت میسسر نمی شود ...لذتی بالاتر از این نیست که کسی را ببینی که دنیارا مثل تو می بیند من تمام این مدت دنبال این بوده ام ... البنه ب خیال این روز های نوجوانی ام ... پ.ن :میپری...این بار نه به سمت آسمان.بلکه از بالای یک برج چند صد طبقه رو به پایین..این هم پریدن است!
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۵
امیر.ن