دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب
در افکاری به این نتیجه رسیدیم که گاها ظلم می تواند عامل رشد باشد به بیان بهتر بعضا مورد ظلم قرار گرفتن نوعی اگاهی و بیداری در افراد ایجاد خواهد کرد که می تواند سببی برای ترقی محسوب شود و این یعنی در پشت این بازی ها اسراری است ... و این یعنی حکمتی ست شاید ... البته لازم ب ذکر است که این ظلم باید از جهالت برخیزد ... از روی نادانی نسبت به عوامل در کار برخیزد علاوه بر این می بایست آن مظلوم واقع شدن هم در ابتدا از روی ناتوانی باشد هرکجا ویران بُوَد در آن امید گنج هست              گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا ؟پ.ن : مقیم سایه بید از چمن دارد فراغت ها به رفع بی کسی کم نیست مو هم بر سر مجنون مقیم سایه ی بید ... دقت کن !! مجنون ... بیشتر !!
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۴ ، ۰۵:۱۳
امیر.ن
از این روز های تکراری متنفرم از مدرسه نرفتن ... از مدام روی میز بودن ... از گیر فودن بیخوودی امیدوارم زوود تر تموووم شه ماهِ سیاره ی تنهای دلم! بعد از مندر مدار هوس مشتریان می گردی ! پ.ن : زنگ تفریح نیست ... حوزه ها هم یکی نیست !!! آرزووو بدلم هنوووز :((
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۳۲
امیر.ن
روز به روز دنیا دارد بی نظم تر می شود  ... ذهن من نیز ... و نمیدانم تا کجا قرار است ادامه پیدا کند ! گاها برای این واکنش ها و بی نظم تر شدن ها از من انرژی نیز گرفته می شود و من می شوم کوهی از غم که شاید همه اش هم کاه باشد وقتی از این اشتغالات ذهنی با کسی سخن می کنم ... چ بزرگتر باشد و چ هم سن یا می فرمایند این حرف ها مربوط است به این دوران، "طبیعیه" یا این گونه که  " اقتضایه سنته ..." و در بهترین حالت می شنوم که : " زندگیه دیگه ! " :|پ.ن آن موقع ها از ((   :| )) خیلی بدم نمی آمد ... آن موقع ها تازه انتروپی یاد گرفته بودم  آن موقع ها با دیگران زیاد حرف می زدم  ... البته شاید ... پ.ن2 : در این درگه که گَه گَه کَه کُه کُه کَه شود ناگه / به امروزت نشو غره که از فردا نهی
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۰۴
امیر.ن

!

پارک آبی آزادگان ع.ی شهردار منطقه 15 اون موقع تهران سوختن کامل از صب تا شب 4 5 نفری :( :) امیدوارم ب یاد بیاد ... امروز عماد امده بود مدرسه ... امروز آی کامران وند هم امده بودن مدرسه ... احساس جالبی داره که کسی رو که خیلی وقته نبوده ببینیش همیــــــــن ... فقط گفتم ک تو دلم نمونه  ... دیدار یار غائب دانی چ شوق دارد ! ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۵۸
امیر.ن
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست،تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست،قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از توگاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست،گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم،گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست،من همینقدر که با حال و هوایت گهگاه،برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست،فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز؟که همین شوق مرا، خوب ترینم!! کافیستمحمدعلی بهمنیبعضی کارها هرگز تکراری نمی شوند ... بعضی گه گاه ها هرگز تکراری نمی شوند ... برخی نوشته ها و شعرها هرگز تکراری نمی شوند اگر روزی هزار بار هم اتفاق بیافتند تکراری نمی شوند ... این شعر ها و آهنگ ها ... این از دور نگاه کردن ها ... این بی هوا   هوای او کردن ها ... این هر از گاهی بی هوا کنار او نشستن ها ... این ها هیچ وقت تکراری نمی شوند .. به همین کارها دل خوشیم دیگر ... به همین غم شیرین فاصله ها عادت کرده ایم ... اسمش ها هم می گذاریم قناعت ... اسمش را هم می گذاریم سکوت و گله نکردن ... همه هم می دانند یکسره فریاد است و شکایت ... !!! !!! !!! پ.ن : از دور هم نمی بینیمش ... کنارش نشستن که دیگر ... خیلی دور است خب ... ناکجا آباد... !!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۴۱
امیر.ن
دل لبریز می شود دل سر ریز می شود از این ک باید از کسانی فاصله گرفت که دوست شان دارم از کسانی که فکر می کردم شاید مکمل باشند مرا از کسانی که فکر می کردی خط قرمز هارا مواظب اند دلم می خواهد گریه کنم ... نه از سر تنهایی که از سر بی خدایی که من هنوز آن امیر وابسته به دیگرانم ..
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۴۰
امیر.ن
یکی از مشکلاتی که همیشه ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود  در قرآن جواب داده شده بهش ...  سوره زخرف آیه 32 تفسیر هم تفسیر نمونه أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیًّا وَرَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ  آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم می کنند ? حال آنکه ما روزی آنها، رادر این زندگی دنیا میانشان تقسیم می کنیم و بعضی را به مرتبت ، بالاتراز بعضی دیگر قرار داده ایم تا بعضی دیگر را به خدمت گیرند و رحمت پروردگارت از آنچه آنها گرد می آورند بهتر استپاسخ به دو سؤال مهمنخست اینکه چگونه قرآن استخدام و تسخیر انسان را به وسیله انسان امضا کرده ؟، آیا این قابل قبول نظام طبقاتى اقتصادى (طبقه استثمار کننده و استثمار شونده ) نیست .از این گذشته اگر ارزاق و معیشتها از سوى خدا تقسیم شده ، و تفاوتها همه از ناحیه او است ، پس تلاش و کوششهاى ما چه ثمرى مى تواند داشته باشد آیا این به معنى خاموش شدن شعله هاى تلاش و جهاد براى زندگى نیست ؟پاسخ این سؤ الها با دقت در متن آیه روشن مى شود:کسانى که چنین ایرادى مى کنند تصورشان این است که مفهوم آیه چنین است که گروه معینى از بشر گروه دیگرى را مسخر خود سازد، آنهم تسخیر به معنى بهرهکشى کردن ظالمانه ، در حالى که مطلب چنین نیست بلکه منظور استخدامعمومى مردم نسبت به یکدیگر است ، به این معنى که هر گروهى امکانات و استعدادها و آمادگیهاى خاصى دارند که در یک رشته از مسائل زندگى مى توانند فعالیت کنند، طبعا خدمات آنها در آن رشته در اختیار دیگران قرار مى گیرد، همانگونه که خدمات دیگران در رشته هاى دیگر در اختیار آنها قرار مى گیرد، خلاصه استخدامى است متقابل ، و خدمتى است طرفینى ، و به تعبیر دیگر هدف تعاون در امر زندگى است و نه چیز دیگر.ناگفته پیداست که اگر همه انسانها از نظر هوش ، و استعداد روحى و جسمى ، یکسان باشند هرگز نظامات اجتماعى سامان نمى یابد، همانگونه که اگر سلولهاى تن انسان از نظر ساختمان و ظرافت و مقاومت همه شبیه هم بودند نظام جسم انسان مختل مى شد، سلولهاى بسیار محکم استخوان پاشنه پا کجا و سلولهاى ظریف شبکه چشم کجا؟، هر کدام از این دو ماءموریتى دارند که بر طبق آن ساخته شده اند.مثال زنده اى که براى این موضوع مى توان گفت همان استخدام متقابلى است که در دستگاه تنفس ، و گردش خون ، و تغذیه ، و سایر دستگاههاى بدن انسان است که مصداق روشن ((لیتخذ بعضهم بعضا سخریا)) است (منتها در شعاع فعالیتهاى داخلى بدن ) آیا چنین تسخیرى مى تواند اشکال داشته باشد؟!.و اگر گفته شود جمله ((رفعنا بعضهم فوق بعض درجات )) دلیل بر عدم عدالت اجتماعى است ، مى گوئیم این در صورتى است که ((عدالت )) به معنى ((مساوات )) تفسیر شود، در حالى که حقیقت عدالت آن است که هر چیز در یک سازمان در جاى خود قرار گیرد، آیا وجود سلسله مراتب در یک لشکر یا یک سازمان ادارى ، و یک کشور دلیل بر وجود ظلم در آن دستگاه است .ممکن است افرادى در مقام شعار کلمه ((مساوات )) را بدون توجه به مفهوم واقعى آن در همه جا به کار برند، ولى در عمل هرگز نظم بدون تفاوتها امکان پذیرنیست ، اما هرگز وجود این تفاوتها نباید بهانه اى براى استثمار انسان به وسیله انسان گردد، همه باید آزاد باشند که نیروهاى خلاق خود را به کار گیرند و نبوغ خود را شکوفا سازند و از نتائج فعالیتهاى خود بى کم و کاست بهره گیرند، و در مورد نارسائیها باید آنها که قدرت دارند براى بر طرف ساختن آن بکوشند.و اما در مورد سؤ ال دوم که چگونه ممکن است با وجود معین بودن روزى شعله جهاد و تلاش و کوشش را روشن نگاهداشت ؟ اشتباه از اینجا پیدا شده که گاه گمان کرده اند خداوند براى تلاش ‍ و کوشش انسان هیچ نقشى قائل نشده است .درست است که خداوند استعدادها را براى فعالیتهاى مختلف به طور متفاوت آفریده ، و درست است که عواملى بیرون از اراده انسان در مسیر زندگى او مؤ ثر است ، ولى با اینحال یکى از عوامل بنیادى را نیز تلاش و کوشش او قرار داده است و با بیان اصل ان لیس للانسان الا ما سعى (نجم - 39) این مطلب را روشن ساخته که بهره انسان در زندگى ارتباط نزدیکى با سعى و تلاش او دارد.به هر حال نکته باریک و دقیق اینجاست که انسانها همچون ظروف یکدستى نیستند که در یک کارخانه ساخته مى شود، یک شکل ، یک نواخت ، یک اندازه ، و با یک نوع فایده ، و اگر چنین بود حتى یکروز هم نمى توانستند با هم زندگى کنند.انسانها  بلکه هم آزادى اراده دارند، و هم مسئولیت و وظیفه ، در عین تفاوت استعدادها و شایستگیها، و این معجون خاصى است که انسانش مى نامند.کوتاه سخن اینکه خداوند هیچ انسانى را بر انسانهاى دیگر در تمام جهاتامتیاز نبخشیده ، بلکه جمله ((رفع بعضهم فوق بعض ‍ درجات )) اشاره به امتیازهاى مختلفى است که هر گروهى بر گروه دیگر دارد، و تسخیر و استخدام هر گروه نسبت به گروه دیگر درست از همین امتیازات سرچشمه مى گیرد و این عین عدالت و تدبیر و حکمت است .
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۱۸:۲۵
امیر.ن
این چنین پابند جان میدان کیست؟ما شدیم از دست! این دستان کیست؟سیب را بو کرد موسی، جان بدادبازجو آن بو ز سیبستان کیست؟چشم یعقوبی از این بو باز شدای خدا این بوی از کنعان کیست؟خاک بودیم این چنین موزون شدیمخاک ما زر گشت! در میزان کیست؟جمله حیرانند و سرگردان عشقای عجب این عشق سرگردان کیست؟جمله مهمانند در عالم ولیککم کسی داند که او مهمان کیست؟مولانا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۰۵:۳۷
امیر.ن
کتاب مرآت از قول دکتر شریعتی می نویسد : حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد . به نظر می رسد توجیه خوبی برای سکووت پیدا کردم ..پ.ن: به ایمان نرسیده است ... ! به پایان نرسیده است ... !
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۱۸:۱۸
امیر.ن
در خانه ی ما که از یک ماه قبل بوی عید می آمد ... بوی نو شدن ... بوی تازگی ... بوی پولهایی که خرج می شوند تا سال جدید بهتر شروع شوندبوی پولهایی که خرج می شوند تا تفاوت ها بین 3 و4 احساس شوند آرام آرام چیز هایی به خانه ی مان اضافه می شود ... آرام آرام لباس های جدید جای لباس های کهنه را گرفتند ... هرچ جلو تر رفتیم برنامه هایمان برای مسافرت دقیق تر شد. با تقریبی تمام خانواده های دورو بر عزم سفر داشتند .. عزمی که با درآمد مادر و پدرهایمان تناسب داشت ... عزمی که اراده ی آنهارا نشان می دهد .. روز عید ... عید دیدینی ها ... عیدی ها ... آجیل ها و میوه ها ... آن همه شیرینی های جور واجور ... تمام خانواده کنار هم ... کهنسالترین ها هستند ... کوچکترین که سالیست آمده، هم هست ... لبخندها ... شوخی ها  ... گفتگو ها ... این هارا همه ما داریم ... اماااا ....امان از ... یتیمی ... فقیری ... مسکینی ... گاهی اوقات گریه ام می گیرد ... که چرا من اینجا ام و دیگری که " نفخت من روحی " در دلم می خواهد م.م.م را صدا بزنم ... با دوربینش ... کمی هم پووول ... بیافتیم در خیابان ها و سازمان ها ...کمیته ی امداد امام ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۰۷:۳۴
امیر.ن