دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب
سه سال پیش در چنین روزهایی به همراه او نشسته بودیم در نمازخانه ... مطمئن نیستم ولی فکر می کنم بین دو نماز بود ...برایش از ترس این روزها گفتم ... برایش چندین سال بعد را که در ذهنم ساخته بودم توصیف کردم ... ذهنم گناهی نداشت ... ندارد حتی ... واقعیت ها را می بیند و کمی جلوتر را حدس می زند ... خیلی کار شاقی هم نیست ! این حرفها خیلی حائز اهمیت نیست و مهم برای من، جواب او بود ... خیلی صریح و بدون مکث گفت: خب معلومه کاری می کنیم که باهم در ارتباط باشیم ... !! طوری حرف زد که انگار خیلی وقت پیش این مسئله برایش پیش امده و حلش هم کرده ...حرف هایش دلم را قرص می کرد به ظوری که از آن به بعد خیلی پی این موضوع را نگرفتم ... ...امروز بعد از گذشت سه سال متوجه شدم  هرچه جلوتر می رویم، واقعیت چهره ی خود را بیشتر نشان می دهد. روم نمیشه بهش بگم پس چه شد آن حرف های گل و بلبل ات ؟! ... نکه روم نشه ... بی فایده می دونم تقریبا ... چون عملا ارزش ها و اعتقاد های خودمون موجب این اتفاق شده ... امیدوارم راه حلی پیدا کنم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۳
امیر.ن
کتابی است با نام " خدا بود و دگر هیچ نبود " که دست نوشته های شهید چمران را داراست. مترو باعث شد مرا تا بخوانمش ... 1 سپتامبر 1961 من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم، تمام ناراحتى ها را تحمل کنم، رنج ها را بپذیرم، چون شمع بسوزم و راه را براى دیگران روشن کنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقیقت را سیراب کنم. اى خداى بزرگ، من این مسئولیت تاریخى را در مقابل تو به گرده گرفته ام و تنها تویى که ناظر اعمال منى و فقط تویى که به او پناه مى جویم و تقاضاى کمک مى کنم.اى خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ دلانى که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر مى فروشند ثابت کنم که خاک پاى من هم نخواهند شد. باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم، آن گاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روى زمین باشم.  اى خداى بزرگ، این ها که از تو مى خواهم چیزهائیست که فقط مى خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب مى دانى که استعداد آن را داشته ام. از تو مى خواهم مرا توفیق دهى که کارهایم ثمربخش شود و در مقابل خسان سرافکنده نشوم.  من باید بیش تر کار کنم، از هوى و هوس بپرهیزم، قواى خود را بیش تر متمرکز کنم و از تو نیز اى خداى بزرگ مى خواهم که مرا بیش تر کمک کنى. تو اى خداى من، مى دانى که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویى ندارم، آن چه مى خواهم آن چیزى است که تو دستور داده اى و مى دانى که عزت و ذلت به دست توست و مى دانم که بى تو هیچ ام و خالصانه از تو تقاضاى کمک و دستگیرى دارم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۳
امیر.ن
راه حرفی پیش آن لب چون سخن می خواستم بوسه واری جا درآن کنج دهن می خواستم درلباس اظهار مطلب شاهد تردامنی است باتو خود را درته یک پیرهن می خواستم چرخ سنگین دل نصیب آن خط شبرنگ ساخت از لب میگون از کامی که من می خواستم از دو سر خوب است باشد دوستیها برقرار با تو خود را و ترا با خویشتن می خواستم انجمن گردید از فکر پریشان خلوتم با تو کنج خلوتی در انجمن می خواستم از دل پر خون من گردید طالع چون سهیل آن عقیق نامداری کز یمن می خواستم سر به جیب خویش بردم در گریبان یافتم نکهتی کز یوسف گل پیرهن می خواستم چهره یوسف ز سیلی گرمی بازار یافت سایه دستی از اخوان وطن می خواستم جامه ای کز تن نروید می کند دل را سیاه کشته خود را ز خون خود کفن می خواستم چیدن گل صائب از سیر چمن مطلب نبودناله گرمی ز مرغان چمن می خواستم    برای ثبت در تاریخ ... :( :) باشد که متاثر باشد ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۰۸
امیر.ن
گرچه بـا تقدیــــر ناچار از مـــدارا کردنمعشق اگـر حق است، ایـن حق تا ابـد برگردنمتـا بـپندارم که ســـهمـی دارم از پـــــروانگـیپیـله ای پیـچیده از غـــم هایِ عالم بر تـــنـمبـر سر ایـن ســرو، آخر بـرف هم منت گذاشتدست زیـر شانه ام مگذار!  بـاید بشــــــکنـممَـن که عمری دل بـرایِ دوستـان سوزانده امحال بـاید دل بســــــوزاند بـرایـم دشــــمنـمخدایا کمکشان کن ... صبرشان ده و کمی هم به داد این بی دادی های مملکتمان برس !  شاید کمی هم همت به ما باید ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۰
امیر.ن
باید عرض کنم ک متاسفانه یا خوشبختانه با وجود گذشت یک سال از اون روزها من هنوز نتونستم اون عزیزان رو فراموش کنم. (متوجهم ک تند شروع کردم حرف هام رو ولی با این وجود ادامه میدم.. )خب البته تلاشی ب جز اینکه نبینمشون هم نکردم،یعنی به عبارت دیگر فقط حضور جسمی در کنارشون پیدا نکردم ولی حضور ذهنی بسیار چشم گیری رو تجربه کردم.یک چیزایی ب من اجازه نمی دهند ک فراموششان کنم، یک سری نشانه، یک سری خاطره، یک سری صحنه ها و دیالوگ ها این مسئولیت رو خیلی سرسختانه برعهده گرفتن و من هم بی مهابا یادشان را در دل نهان دارم. این چندروز درگیر این مسئله شدم ک نکناد من کمی افراط ب خرج داده ام و اوضاع را با دست و پنجه ی خودم وخیم تر کرده ام. در اثنای غوطه وری در این افکار بودم که یک مسئله ای ب ذهنم خطور کرد: اگر این روزها آدم های نزدیک ب من کمتر پیدایشان می شود و کمتر پیگیر احوالات اند؛ کاین یک معنی واضح دارد  و آن این است ک ایشان از جای دیگر دارند تامین احساسات می شوند و خیلی راحت مهره های در دسترس خود را انتخاب و جایگزین کرده اند. یک جایگزینی میگویم و یک جایکزینی میشنوی ... چنان ارتباط ها تقویت شده و قویست ک طرف با نهایت مسرت و شادمانی از آنها تعریف و تمجید میکند و در وصفشان از واژه ی "نیمه ی گم شده" سخن ب عمل می اورد. خب در نگاه اول این قضیه در مورد چهار پنج نفر صادق بود و این قسمت کار بود ک مرا ب فکر فرو برده و مسئله ای چنین را؛ برای حل شدن وارد دالان ذهنم کرده است.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۷
امیر.ن
تو با خدای  خود انداز کارو دل خوشدار ک رحم اگر نکند مدعی خدابکند نقطه تمام
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۸
امیر.ن
چرخ دنده چیست ؟چرخ دنده موجودیست  سخت ... سفت ... محکم ... که مدام تحت فشار است و کارش انتقال نیرو است ... تکیه گاه محورش است ... و دور آن میگردد تا نیرویی را انتقال دهد، تا کاری را پیش برد.اصلا در اکثر مواقع تامین نیروی اولیه از همان محور اصلیست ... محور اصلی چرخ دنده عامل اوست از جنسش کمی گفتم ... سخت و سفت و محکم، یعنی اصطحکام دارد البته تا حدی نگرانی فقط یک چیز است، آن هم شکنندگی اش، خستگی اش نیرو را تا حدی تحمل می کند دیگر ... تا حدی که بتواند او در آن مهد غریب مثل چرخ دنده ی ماست ... سخت و سفت و مستحکم فشاری را تحمل می کند تا انتقال دهد نیروی محور اهدافش را اما من نگرانم و پریشان احوال که چرا این چرخ دنده ی قصه ی ما تنهاست ... کاش بداند که دل ماهم آنجاست..
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۱
امیر.ن
شما فرض کن کــــــه نه اصلا فرض نکن یقین کن که از این هفتاد هشتاد نفر هیچ کس نیامده بود و حالا فرض کن.تاکید می کنم فرض کنمحمد امده بود ...ترازوی احمق من است دیگر . کفه اش از هیچ چیز پیروی نمی کند مگر حماقت اش جدای از این بحث باید اعتراف کنم ک بسیار بسیار مشتاق بودم تا زمان را به روشی از حرکت وا می داشتم و در آن اثنا می رفتم و دانه دانه، نفر به نفر، شخص ب شخص را از نزدیک نگاه می کردم. در لحظات نزدیک اذان یک دل سییر نگاهشان می کردم. با زبان روزه نقدا سیر می شدیم!!!احتمالا بخاطر اینکه حس می کنم دیگر فرصتی پیش نخواهد امدتا این حجم از جمعیت گردهم آیند و چنین بی دغدغه کنار هم در یک حیاط بنشینند.تا یادم نرفته این را هم بگویمهرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ایمن در میان جمع و دلم جای دیگر است
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۸
امیر.ن
منکر وجودیت خدا ک نمیشه شد... سندی هم برای رد کلام خدا نداریم... پس احتمالا من رگ گردن ندارم... وگرنه چرا این نزدیکی حس نمیشه ?! پ.ن: یک عزیزی می گفت که داداش کاسه ات را برعکس گرفته ای ... ولله باران همیشه می بارد :( :)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۹
امیر.ن

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب

یا که در بیشه ای دور ، سیره ای پر می شوید

 یا در آبادی کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان می رود پای سپیداری ، تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمده لب رود

آب را گل نکنیم

روی زیبا دوبرابر شده است

چه گوارا این آب

چه زلال این رود

مردم بالادست چه صفایی دارند! چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست 

ماهتاب آن جا ، می کند روشن پهنای کلام

بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است

مردمش می دانند که شقایق چه گلی است

بی گمان آنجا آبی ، آبی است

غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند

چه دهی باید باشد!کوچه باغش پر موسیقی باد!مردمان سر رود ، آب را می فهمندگل نکردنش

ما نیز آب را گل نکنیم

تمام شعر نماد است

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۷
امیر.ن