دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب
حال من خوب است حال او خوب است حال دیگری هم در دور دست ها گویا خوب است ... منتهی هیچکس باور نمی کند !! چرا شاید ایمان باور کند که حال همه ی همه ی ما خوب است ... چون این رووز ها حال او هم خوب است ... هههه جایت را گرفته ... این روز ها اوست که نصف ساعتی هم فراتر با من سخن می کند.گفتم که همه ی ما حالمان خوب است ؛ اما باور نداریم ...این بحث کلیشه ای را دور می ریزم اما صبح وقتی باران می زند یاد کسانی می کنم ک نباید یاد اقای صنیعی که یک روز تمام او را خریده بود تا ببیند او از کجا اماده و به کجا می رود ... که کجا اند مادر و پدرش که شب ها چه می کند ک باران چه می شود او را یاد شیشه بالا کشیدن های پدر می افتم ... یاد این که ٩ ماه تمام حرف معلم را اندکی گوش داده اند و حالا جمعه روزی مکتب می طلبند روزی ٣٠ ٤٠ برگ سبز جیب را داده اند و حال ... یاد این که کفش های پایمان ... دردآمد سال اوست در عالی ترین سال  یاد این که می گفتی خجالت می کشم از خودم وقتی اوون متن رو می خونم یاد این که چشمانت را نمی گیری ... یاد این که شکممان سیر است و باز هم راضی نیستیم نکند راضی نباشیم ... هستیم ولی .... ان بالا نشسته ای دیگر نمی توان " تسار " گفت بلکه باید "راست" اش را بگوییم حال ما خوب است و بس حال ما خوب است و بس احساس شدید دوری از خدا بهم دست داده   .... یاد حرف گران می افتم ... زر نزن امیر ... تو امتحانت رو پس دادی ... خراب کردی دیگر ... :) :( باورم نمی شد ولی الاااان شد یعنی این روزها شد هرکار ناجوری بگویی کردم ... بعد مدت ها ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۲۹
امیر.ن
خاک روش رو پاک کردم ... دستمال کشیدم ... گذاشتمش تو کامپیوتر ... گریستتن ه جرم نیست ... یادبود سال دوم ... قم ... همون جایی که آی کشانی بهم گفت ادبیات 20 شدی ... :) :( منم بودم
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۸:۲۰
امیر.ن
درد این جاست که نه تنها حرف و حس من درسته بلکه خود فرد هم مهر تاییدی می زنه بر حرف های من ... درد این جاست که من نمی دانم چه کنم به جز نگاه ترس الود به او ... همچون پدری که می خواهد دوچرخه سواری یاد بدهد .. می داند هرچه شود او یاد می گیرد ولی می ترسد از این که سخت یاد بگیرد ... دل خوش کردم که اگه دوچرخه سواری یاد بگیره دیگه تا ته ته ش رو خودش می ره ... عقلانی نمی دانم چرا این قدر دلم می خواست صدایش کنم بیاید ولی همه اش صحنه ی توی کلاس یادم می امد و به دنبالش عبارت دردسر ساز "ولش کن ."  باید یکی به خودم بگه حاجی خودتو الکی کوچیک نکن ...  ارمین سجادیان ... خعله خب اینم از این یکی که کم داشتیم و جفت و جور شد ... شکرت خدا دشاتن می گفتن که چرا این قدر دغدغه وهای شما کوچیک و تمسخرانگیزه ... منم حس کرده بودم ولی چون خودم قدمی بر نداشته بودم واسش ، هیچی نمی تونستم بگم ...حضرت حق ... صادقانه ، مخلصانه ، شفاف و بر عکس هر وقت ازت می خوام تو این ی مورد ما رو را بندازی ... دیگران رو بنداز ، منم بیافتم من رو بنداز ، دیگران هم را بیافتن ... دو تا کتاب بیشتر ... دو تا حرف سنگین تر ...  سنگ هاهم حرفهایی می زنندگوش کنخاموش خا گویا ترنداز در و دیوار می بارد سخنتا کجا دریابد آن را جان مندر خموشی های من فریاد هاستآن که دریابد چه می گویم کجاستآشنایی با زبان بی زبانان چو مادشوار نیستچشم و گوشی هست مردم را دریغگوش ها هشیار نهچشم ها بیدار نیست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۱۰
امیر.ن
هرچی نگاه می کنم می بینم شاعر دقیقا داره درست می گه : اگه به تو نمی گفتم حرفامو اگه نمی گفتم چقد دوست دارم ... الان بودی … شاید اگه نمی فهمیدی اینو که تو رو زیاد از حد دوست دارم... الان بودی …مثه یه سایه همرات اومدم مطمئن شم که تو آرامشی .... تو رو اگه کمتر می دیدمت... اگه میذاشتم دلتنگم بشی... اینجا بودی … کنــــــــــــارم هنوز …اگه تنها بری میبینی آخرش اشتباهه .... آره این گناهه  ... نگرانت میشدم نمی دیدمت حتی چند ساعت ... به بودن تو دلم کرده بود عادت .... ولی فایده نداشت اون همه تلاشتو .... از خدا میخوام روزهات بگذره خوشحال و راحت .... از ته دلم زندگی روبا عشق  میخوام واست ... باز خیسه چشام ولی ... چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارمبه سر سودای آغوش تو دارمنگفتی ماه تاب امشب چه زیباستندیدی جانم از غم ناشکیباست چرا رفتی؟ چرا من بیقرارمبه سر سودای آغوش تو دارمخیالت گر چه عمری یار من بودامیدت گر چه در پندار من بودبیا امشب شرابی دیگرم دهز مینای حقیقت ساقرم دهدل دیوانه را دیوانه تر کنمرا از هر دو عالم بی خبر کنبیا امشب شرابی دیگرم دهز مینای حقیقت ساقرم دهچرا رفتی؟ چرا من بیقرارمبه سر سودای آغوش تو دارمپ.ن : مال دلسوخته هاست ... اینم حرف ایشون :)
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۲۴
امیر.ن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۰۷
امیر.ن
خوشالی مفرط ... در پوست خودم نمی گنجم ... :) نمی دونم چرا ... نه می دونم ....چون برگشتم سر خونه اولم ...امروز دهم بود یعنی ده روز دیگه می شه چهلمش ...می شه چهل روز زیر خاک بودن ... چهل روز رفتن ... چهل روز نبودن ... چهل روز که معلم دینی مون درست نمی گه می شه چند روز اونا ... گیرم ... سر این که چه ساده طوفانی شد و رفت ... چه ساده همه مون می ریم ... گیرم ... سر این که چه کوله ی سبکی دارم ... برا رفتن ... گیرم ... که نمی تونم به هیچکی بفهمونم من چی می خوام ... گیرم ... که رنگ جماعت باشم و رنگ خودم بمونم ... ولی اینو مطمئن شدم که منو تنها و تنها رنگ جماعت، رنگی ام می کند ... نه رنگ من ... نه رنگ خودم ... نه رنگ نفسم ... رفت جلو رفت جلو ، حرفا رسید به ام.ش ز؛ انگار هیزم ریختی تو من ... مث عکس رو دیوار اتاقت ... اتیش  تو جنگل ...  می سوختم، از این که وای خدا چی کار می کنی ... از این که فلانی به درک ... اون یکی فلانی هم بدرک ... این آدم های معمولی چه گناهی کردن ... ؟! اون مادر پدرا ... ش.ص ... تو سینما با داداشش و برادر و پدر ... گفتم ی یک ساعت دیگه تو خیابونا باشم کلا به نابودی می رسم ...رفتم خونه ... ع.پ :(( داغون بود که من ی سال خوندم و امتحانمو بد دادم ... من بیشتر به فکر شب اول قبر افتادم ... به فکر سردی خاک ... یه مشت نه ... دو مشت نه ... زیر یک خروار خاک ... با کوله ی خالی ... کمکمون کن خدا ... اول اینایی که اسم بردم ... بد اونایی که امرو دیدم و حرف زدم باشون ... بعدشم ... بعدش باشه .. فردا سر مغرب اگه قبولمون کنی
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۰۴
امیر.ن
به نام خدا در سجده بپای تو هزاران آدم جاروکش تو هزاران مریم محتاج دعای تو هزاران خاتم ای شاه گدای تو هزاران حاتم من نیز یکی از این هزاران توام آقا هرچند به این کو و به آن کو نزدم هر چند به این سو و آن سو نزدم پیش تو به آفتاب هم رو نزدم آقا در صحن تو من اگر که جارو نزدم مشغول غلامی ی غلامان توام آقا دیگر از راه دور با حسرت اسمتان را صدا نخواهم کرد سر سجاده مثل مادر خود یارضا یا رضا نخواهم کرد مادرم گفته که التماس دعا من فقط گفته ام که محتاجم تو یقینا شنیده ای من هم هیچ کس را دعا نخواهم کرد مگر عقلم کم است پر بزنم مگر عقلم کم است در بزنم تو مرا از خودت نخواهی کرد و منم با تو تا نخواهم کرد برو با کفتران خود خوش باش من بیچاره چون کلاغم که آسمان سفید مشهد را با حضورم سیاه نخواهم کرد آره زیباست بچه آهوی من کریهم سیاهم و زشتم میروم گمشوم از اینجا  تا حقتان را ادا نخواهم کرد در صحن و سرایت همه جا دیده گشومدانلود هوایی شدم ... از طرفی دلم می خواد تنها برم .. از طرفی داغون شبای تو قطار و اونجا با بچه هام ... از طرفی نیز نمی تونم بعضی از حرکات بچه ها رو تو اردو تحمل کنم کنم ... از طرفی دلم می خواد از میدون تختی پیاده  برم میدون شهدا ... صبح زود .. درد و دل تو تاریکی صب ... نماز صب اون زیر حرم !  که اسمش و هیچ وقت یاد نمی گیرم ولی میدونم از جمهوری باس رفت ... از اون طرف ... سال سوم یادم میاد که صب با اقا جلیلی و دوستان ! رفتیم حرم ... سرد بود ... یادته شبش چی شد ؟!؟؟ :(( :)) راست راستش  روم نمی شه به شون بگم بازم پول بدین ... برم اردو ... اینا که همین جوری شاکین ...می گن چرا تو اصلا نیستی ... پسر .. همچی عالیه ... صب بابام یه دور فوشم می ده ... شب مادر یه دور ...بابا : امیر ... از خر شیطون بیا پایین ... ول کن این دکون دستکارو ... چقد درس می خونی ... یه لیسانس بگیر بی پیش خودم ... نون تو این چیزا نیس مادر : من اگه بذارم تو بعد مرحله دو ادامه بدی ... ! بس دیگه بیا خونه ... بس دیگه یکم به کارای خونه برس ... :(( این در شرایطی است که هفته دیگه س این امتحان ... خوشالم ... ملقمه ام تمام می شود ... به زودی ... کمکم دارم می فهمم چرا می گفتی نرو .... چرا اون روز صب ... واسه المپیاد بد امد :(( الن می فهمم ... امروز که اق نادی گفت این یه هفته چی کار کن  :(( تو اون لیست معلمام  ، اق نغمه ... عذابم میده .. ! و علاوه بر اون .... نبود ع.ب تو اون لیست... :)) :(( جون امیر ببین نمیشه ببرینش ... به اق نعمت بگین قبول می کنه ... بعید می دونم خودشم نخواد ، با کله میاد ... :) بش بگین ... لطفا ... منم می نشینم و این قدر به این کلیپ گوش میدم که خودتون دعوتم کنید ... :( همه اش تقصیر ملقمه ام است ... که روم نمیشه پول بگیرم و اجازه ... وای ... ا.م رو که می بینم یاد خودم می افتم و این جمله ها :آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت می‌شـوند ... هـمین !م.ج دستش شکسته بود ... تو فوتبال ... یاد خودم افتادم ... من کاری نکردم ...اخبار رادبو از بند 350 گفت ...تلویزیون اسمشونم گفت ... ب قول دکتر عادت کردیم دیگه هر از چند روز ما هیچ کاریم نکنیم ... می زنی تو پرو بالمون ... :) هر دفه هم به به شکل ... شکرت خدا
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۲۹
امیر.ن
اونی که اعتقاد نداره ... نمی تووونه بفهمه ... نمی دونم چرا از این جمله خوشم امده .. همینجوری الکی ... دارم می فهمم چرا کامران وند اقای می گفت که هرکار می کنین ... هر کی میره ... یک نفر تنها نشه ... حتی با م.م هم کنار بیای ولی تنها نشی ... خدایا همرو ازم گرفتی ... خودمم ار خودم بگیر ... بیام پیشت ... تنها یک نفر باقی مونده ... اوونم تو فکر این که بازم تحمل کنه یا بره سمت اونایی که رفتن ... به قول گران ... سال دوم دبیرستان مقاومت بچه ها خیلی کمه .. می گفتن بدش درست میشه .. :) امده می گه بش گفتم می ای مشد ... ی جوابی بش داده بود که ... می فهمید منو ... تقریبا ... :((
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۲۹
امیر.ن
این جوری نیگام نکنا ... این جوری در مورد من فک نکنا ... من خیلی خیلی بیشتر از این حرفا آرومم و این آرامش رو مدیون اون انتظاری هستم که دیگه از هیچکس  ندارم ... :) :( خدایا شکرت ... سالمیم ... می دانی چه شده ؟!گنجشکک زندانمان شیشه ی شفاف را ندید صد هزاران بار خورد به این دیوار ناپیدا مست بود مست شفافیتش نمی دانست این شفافیت را نمی دانست دیوار زندان را نمی دانست دیوار ناپیدا ،دیوار ناپیدای عشق است زندان هم شفافیت که هیچ مستی اش هم مال عشق است این هارا نمی دانست من که هیچی نمی گم ... ولی ... ولی احساسییی عجیب بهم می گه داری کارایی می کنی ایمان خان... حتما من نباید بدونم دیگهه ... باشه ...من فقط در سکوت می ترسم ... ::(
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۱۶
امیر.ن
دلم تنگ شده برا نق نق کردن های بچگی ... دلم تنگ شده برا این که گیر بدم من فلان چیزو می خوام و تا بهش نرسم همه رو کلافه کنم ... دلم تنگ شده برا این که شب بشه .. همرو بخوابونم ، بعدش خودم بخوابم ... دلم تنگ شده برا این که گریه کنم ... مامانم بغلم کنه ساکت شم ... خیلیبی دلیل و بی دغدغه ... دلم تنگ شده برا این که با تو سر اسبااااب بازی و عروسک دعوا کنم ... دلم تنگ شده برا قورباغه های باغ بابابزرگ ک مارو باهشون میترسوند ... دلم تنگ شده برا گریه ی بی خود بی دلیل ... برا این که بغلم کنن و تلاش کنن سرمو گرم کنن که اون چیزی ک می خوام رو فراموش کنم ... که دنیارو همان به قول کودکی های تو یه چیسپ بدونم ... همون یه مشت خاکی که شاعر می گه ...پ.ن : بعد مدت ها کلی خوشم امد ازت ... خیلی با فکر کردن و بعدش عمل کردنت حال کردم .. :) کاش همیشه این جوری بوودی ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۴۳
امیر.ن