دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

دفتر هذیان تب عشق

بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

بایگانی
آخرین مطالب

سهراب آسمانی

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۳۷ ب.ظ
آب را گل نکنیمدر فرودست انگار ، کفتری می خورد آبیا که در بیشه ای دور ، سیره ای پر می شوید یا در آبادی کوزه ای پر می گرددآب را گل نکنیمشاید این آب روان می رود پای سپیداری ، تا فروشوید اندوه دلیدست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آبزن زیبایی آمده لب رودآب را گل نکنیمروی زیبا دوبرابر شده استچه گوارا این آبچه زلال این رودمردم بالادست چه صفایی دارند! چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد!من ندیدم دهشانبی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست ماهتاب آن جا ، می کند روشن پهنای کلامبی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه استمردمش می دانند که شقایق چه گلی استبی گمان آنجا آبی ، آبی استغنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرندچه دهی باید باشد!کوچه باغش پر موسیقی باد!مردمان سر رود ، آب را می فهمندگل نکردنش ما نیزآب را گل نکنیمتمام شعر نماد است
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۳۰
امیر.ن